دیدار

.در غروب غرب امید طلوعی از شرق همیشه نهفته است.

نشانی ات را نشانه بگیر به سوی درگاه قلبم تا به دیدارت بیایم .

اکون در فاصله ای از خودم قرار گرفته ام که دست هایم به قلبم نمی سد .بی قراری هایش در میان خیال های بیهوده ام رهاشد و رفت آنقدر دور که ندیدمش و نخواندم از ترانه های قلبم . محکم بر جای خود ماندم ودرخاک بخت خودریشه های ناباوری ام را گستراندم.

 ما را اشارتی کن تا چشم خیس داریم    در منتهای عالم باشی و ما بیاییم

/ 0 نظر / 7 بازدید